نه ماه گذشت
آرش جونم پسر قشنگم امروز نه ماهه شدی.
به سرعت این ماه گذشت.بزرگ و بزرگتر شدی.شیطون شدی.آقا شدی.
حسابی دلبری میکنی.هر کی میبینتت شما رو به بغل دستیش نشون میده.یا ابراز محبت میکنه.
با کالسکه که بیرون میبرمت همه برمیگردن نگات میکنن.حتی پسرا.طوری که بابات گفت دیگه بیرون نبریمت تا یه وقت چشمت نکنن.
نه ماه تو شکمم بودی،الان نه ماهه که تو بغلم هستی فرشته کوچولوی من.
همیشه خدا رو برای داشتنت شکر میکنه نفس مامان.
خیلی وقته میخوام دوباره از زایمانم بگم.ولی هربار یادم میرفت.گذاشتم برای نه ماهگیت.
خدا رو شکر وقتی تو شکم مامانی بودی خیلی پسر خوبی بودی.اصلا مامانی رو اذیت نکردی.هر جا میخواستم میرفتم.در طول بارداریمم فقط دو بار حالم بهم خورد.
تو خاطرات زایمانم گفته بودم که از درد کولی بازی درآوردم.
منظورم این بود که ناله میکردم.نه اینکه بخوام جیغ و داد راه بندازمو بخشو رو سرم بذارم.فقط با صدا (در حد همین حرف زدن معمولی) ناله میکردم.صدام از اتاقم بیرون نمیرفت.همش چشمم به ساعت بود ببینم کی ظهر میشه.آخه خانم وروایی گفته بود نزدیک دوازده زایمان میکنم.ولی ساعت انگار خیال حرکت نداشت.زمان به کندی میگذشت.
لحظه به دنیا اومدنت خیلی لحظه قشنگی بود.با این که اون همه درد کشیده بودم همینکه چشمم بهت افتاد خندیدم.
ولی حیف بجای اینکه شما رو تو بغلم بذارن کمی بدنتو پاک کردن و تا رومو برگردوندم دیدم بردنت.(تو کلاسا همش میگفتن بچه که به دنیا بیاد میذارنش تو بغل مامانش)
تازه مثلا اونجا مرکز آموزشی درمانی بود.یعنی باید این کارو میکردن.ولی چرا نکردن نمیدونم.
تو پست قبلی از شیطنات گفته بودم.چند تاشو یادم رفته بود اینجا برات مینویسم.
یه مدته یاد گرفتی سرسری میکنی.اوایلش میگفت سرسری کن متوجه نمیشدی.سرمونو تکون میدادیم بعدش شمام سرتو تکون میدادی.ولی الان تا میگیم آرش سرسری کن یه عالمه سرتو تکون میدی و میگی آآآآآآآآآآ!!طوری که باعث خنده همه میشی.خیلی این کارو تکرار میکنی.حتی وقتی دراز کشیدی.بعضی وقتام تو جدال خوابوندت تند تند سرتو تکون میدی.دستاتم مشت میکنی و محکم نگه میداری.هر کی ندونه انگار داری تعادل میگیری.
یه کار با مزه دیگم که انجام میدی.سرتو رو شکممون میذاری و پف میکنی تا صدا بده!نمیدونم این کارو چطور یادت گرفتی.ولی من خیلی این کارتو دوس دارم.
دیگه اینکه بعضی وقتا دهنتو باز میکنی و تند تند صورتتو به یه جایی میکوبی!مبل باشه،رو شکم کسی باشه،رو پتو باشه،رو شونم باشه،یا رو دوش کسی باشی اینطوری دهنتو میزنی رو سرش!جاهای نرم این کارو بکنی طوریت نمیشه.ولی امان از لحظه ای که صورتتو رو جای سفتی بزنی.کلی گریه میکنی.فقطم من معنی این کارتو میدونستم.گشنته و شیر میخوای!البته الان دیگه همه میدونن.هر بار این کارو میکنی خودم میگم که گشنته تا شما رو بهم بدن.
چند روزه روروءک اهورا جونو برات امانت آوردم (چون خونمون کوچیکه برات نخریدم).بار اولی که گذاشتمت توش کلی ذوق کردی شروع به حرکت کردی.ولی زود خسته میشی.فقط چند دقیقه توش میمونی.بعدش بهونه میگیری تا بیرونت بیارم.از یکی از صداهاشم خیلی میترسی.از صدای گاوه!خیلی گریه میکنی.صفحه موزیکالشو بابایی جدا کرد و گذاشت رو میز تلویزیون.روز بعد داشتی بازی میکردی رفتی سمتش.با دست زدی روش،از قضا صدای گاوه بود!چنان زدی زیر گریه،مگه آروم میشدی.بدتر جیغ میزدی و اشک میریختی.به سختی آرومت کردیم.بابایی باطریشو درآورد که دیگه مشکلی پیش نیاد.
هیچ خبریم از دندونات نیست.گلاب به روتون دو هفته ای هست اسهال شدی.میگن مال دندونته.ولی اثری از دندونت نیست.
تازگیا میری رو کول بابایی خم میشی و گوششو حسابی گاز میگیری!
حدود سه هفته بود سرما خوردگیت خوب شده بود.تازه داشتی جون میگرفتی که دوباره سرما خوردی.خیلی بدتر از قبل.هفته پیش که رفته بودیم خونه بابای بابایی،بعد از ظهر جمعه رفتیم بیرون.من دلم نمیخواست بریم.دوس داشتم بریم خونه خالم.هوا خوب بود ولی برای شما سرد بود.کلاهت تو کیفم بود ولی من فکر کردم کلاهتو خونه جا گذاشتم.جایی که نشسته بودیم رو بلندی بود و بادم میمومد.شما هم فقط کلاه سویی شرتت سرت بود.بعدش رفتیم یه امامزاده که اولین بار بود اونجا میرفتی.من دیر رفتم برای زیارت.همه برگشته بودن.به خاطر همین خیلی هل هلکی زیارت کردم و برگشتم.گوشیمو هم نبرده بودم تا ازت عکس بگیرم.
خلاصه روز بعد دیدیم ای وای،بینیت آویزون شده!همش دعا میکردیم سرما نخوری.زودی برات شربت گرفتیم.ولی فایده نداشت.بدجوری سرما خوردی.تو خواب چنان سرفه هایی میزنی که دل آدمو کباب میکنی.
مامانمم از کربلا که برگشت بدجور سرما خورد.خودش چنان سرفه میزنه که نگو.ولی سرفه هاتو که میشنوه کلی ناراحتی میکنه.میگه میدونم چی میکشی.دیروز که اصلا در طول روز نخوابیدی.هم دوس نداری بخوابی،هم تا خوابت میبرد سرفه هات شروع میشد و به گریه مینداختت.یادم رفت بگم دیروز صبحم بردمت دکتر.دیشب سر شب خوابت برد.کلی سرفه زدی،آخرشم با گریه بیدار شدی.همش سرفه های وحشتناک میزدی و گریه میکردی.منم بغلت کرده بودم و تو اتاق راه میرفتم و همش میگفتم مامانت بمیره.داشتم میمردم.جگرم آتیش میگرفت.گریم گرفته بود.مامانمم همش ناراحتی میکرد.خواست بغلت کنه که بابایی گفت بذار بغل مامانش باشه!(تا حالا از این کارا نکرده بود)
دیشبم یه ساعتی خوابیدی ولی دوازده و ربع بیدار شدی.ساعت دو ربع دوباره خوابت برد.البته به زور خوابوندمت.سرفه هات به نسبت بهتر بود.خیلی اشتهات کم شده.شب چند بار خواستم شیرت بدم ولی نخوردی.قبل از اینکه خوابت ببره شیر خوردی دیگه نخوردی تا یازده ظهر روز بعد!یعنی امروز.تا نزدیک دوازدهم خواب بودی.
فدای پسر نازم بشم من.
خوب پسر گلم،بهترینا رو برات آرزو دارم.همیشه زیر سایه خداوند متعال باشی.الهی عاقبت بخیر بشی عزیز دلم.
دوست دارم آرشم.دوست دارم همه کسم.
نه ماهگیت مبارک باشه قلب مامان.ایشالا تولد نه سالگیت،بعدم نود سالگی همراه با سلامتی.




نه ماه گذشت 
